|
مــــ ـخــــــــــــــــــــــــ ـاطّبــــــــ ــــــ خــــــــــــــــــــــــ ـاص |
|
|
پدرانمان هرگز جمله ی عاشقانه ای به مادرانمان نگفتند...!
شعری از نیما و سهراب برایشان نخواندند...! شعر کوچه را از بر نداشتند...! پس چگونه بود که تا همیشه کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی که ما نه به آن می رسیم و نه از آن می گذریم؟!! حتی به بهای گذشتن از هم!!! پ ن : صورتت رو درست مقابل صورتم بگیر... می خوام بیزاریمو ازت... یک جا... تو صورتت تف کنم!!!!
+
تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:48 نويسنده حمیده
یقین دارم
که از همان اول هم قرار سرنوشت این نبود که تا آخر عمر هر وقت باران می بارد یک چتر برای هر دو نفرمان باز شود چاره ای نیست بعد از این باید عادت کنم به قدم زدنی تنها در دنج ترین پیاده روهای شهر که خاطرات خیسم را همچون ابرهای بهاری از چشم هایم می باراند.. + نه که کسی نباشه که اس ام اس نده , نه که کسی نباشه زنگ نزنه , نه که کسی نباشه حال نپرسه , نه که کسی نباشه درد و دل گوش بده... هست
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:45 نويسنده حمیده
دیگر چیزی به آمدن بهار نمانده است...
ولی همیشه این روزها دلتنگی... بغض... خاطرات... انتظار... پریشانم می کند... شاید این "بهار"،"بهار" آخرمان باشد... همین...!!!!! پ ن : می ترسم بیای...بیای... وقتی که من به نبودنت عادت کردم!!!! نوروز مبارک...!!!
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:13 نويسنده حمیده
آدم یه وقتایی کلافه میشه ... وقتی همه بهت میگن دیگه بهش نمیرسی ؛ وقتی حس میکنی نبودش
داره آروم آروم از پا درت میاره ، وقتی چشت به دو نفرو میوفته که عاشق همم
و دارن از زندگیشون لذت میبرن ، وقتی حتی خودت به خودت میگی فراموشش کن ... ، وقتی حتی خدا هم دیگه بهت محل نمیذاره ، وقتی هرشب کلی خدا خدا
میکنی حداقل تو خواب ببینیش ولی ... صبح فقط یه حسرت واست میمونه . مسخرس
مسخرس که میبینی جلوی چشمات آرزوهات دارن پرپر میشن و تو حتی سعی نمیکنی نجاتشون بدی من نجینگیده باختم . این منو ناراحت میکنه . من این داستانو واسه این شروع نکردم که این طوری تمومش کنم . این اصلا تو برنامه نبود . این روزا نفس کشیدنم سخت شده ... هیچوقت اینقدر ... ولش کن . باورم نمیشه ولی حتی چهرشم دارم فراموش میکنم ولی بازم نمیخوام قبول کنم که باختم . میدونم اگه باز ببینمش دیونه وار عاشقش میشم . درست مثه الان تو این روزا فقط یه خاطره ازت مونده یه خاطره و یه دنیا رویا ... یعنی میشه با رویا زنده بود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!! هه شاید شد... حسابی بریدم!!!!
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0:13 نويسنده حمیده
نگاهت
از من سنگین تر است وقتی به نگاهم می روی و این دریچه روبه رویم باران کف دستانم نم نم می بارد از تو که سنگینی ام را احساس کرده ای، هنوزم نگاهم که می کنی سنگین تر می شوم پشت ندیدنت چقدر بیدار بمانم که باورم کنی؟!!! پ ن : تو يادت نمياد...
+
تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 18:14 نويسنده حمیده
مهم نیست که آخر دنیاست خانه ات ... مهم ، من واین قدم هاست ... که تا به تو نرسند ... آرام نمی گیرد ...!!! + اين روزا هر چقدر هم كه سرم شلوغ شده باشه ، باز هم هوای تو از سرم نمی ره ... + مرسي كه هستي ! حتي دور و نصفه نيمه ! پ ن : من چقدر لبریزم ، از تو .....!!!
+
تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:32 نويسنده حمیده
میخواهم
قهوه بخورم +امشب می خواستم از دلم بگم ولی ... دلشو ندارم من......!!!
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 22:28 نويسنده حمیده
به خودم می گویم قوی باش... به خودم می گویم مهم نیست... به خودم شک کردن را می آموزم....!!! آیا واقعا ارزشش را داشت... یا دارد؟!!!! به خودم می گویم... همیشه، وقت هست برای.... فراموش کردن... حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت.....!!! ولی.... ته همه ی اینها این است که.... من غمگینم.... و دلتنگ تویی که نیستی......
+راستی....!نگرانی من از بابت چیست؟!! و چرا این همه رفتار تو را می پایم و چرا این همه دلواپس چشمان توام؟!!ریشه ی این همه دلتنگی چیست؟!!نکند باز من "عاشق" شده ام...؟!!! +دلتنگی من تمام نمی شود... همین که فکر می کنم من و تو دو نفریم... دلتنگ تر می شوم...!!! پ ن : دلم می خواد وقتی دستات رو نگاه می کنی جای خالی دستامو حس کنی...
+
تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:50 نويسنده حمیده
|
نمی دانم تا کی می توانم دست خطم را شبیه این فونت ها کنم یا احساسم را شبیه این شعر ها...این حرف ها نمی دانم... نمی دانم تا کی می توانم دم از هوایی بزنم که ابری نبود دم از فصلی بزنم که پاییز نبود دم از تویی بزنم که هیچ وقت.. هیچ وقت عاشق نبود نمی دانم تا کی می توانم مرد ِ ته فنجان م را شبیه تو فرض کنم...
این سطرها شعر نیست این سطرها حرف نیست این دختر نشسته رو به روی ِ تو هیچ وقت شبیه من نیست....
+امروز كه عكس هايت را ديدم ، با او ، انگار تازه فهميدم كه هميشه هم آخر قصه قشنگ تمام نمي شود! هميشه هم نمي شود دلخوش به آرزوهاي محال بود و در انتظار يك معجزه ي غريب!!! ... هميشه هم نمي شود به يك خيال خوش بود و ابلهانه لبخند زد + پ ن : خوبم اما...تووی این خوب بودن تو هیچ نقشی نداری...!!!!
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:19 نويسنده حمیده
دلم تنگ شده،برای گذشته ها پ ن : من از میان همه هست ها منتظر کسی ام.... که نیست!!!!
+
تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 10:53 نويسنده حمیده
امشب بوسه اي ميخواهم به بلنداي يلدا به شيرينيه يك فال حافظ ، به سرخيه دانه هاي انار و به گرماي نفسهاي آغوشت یلدایت بی من، یا با من مبارکــــــ ....
+
تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:30 نويسنده حمیده
مگه چقدر ارزش داره ؟ گاهي اوقات براي اينكه بتونم باهات حرف بزنم از هزار راه وارد مي شم ولي تو همه درهارو به روم مي بندي براي اينكه يه لحظه ببينمت وباهات حرف بزنم پرواز ميكنم ولي توخيلي راحت بالهامو مي چيني دارم خفه ميشم , مي فهمي؟ هميشه لازم نيست براي رفع دلتنگي عاشقانه حرف زد گاهي با يه درد دل ساده و گفتن حرفهاي روزمره دل آدم باز ميشه گاهي فقط با شنيدن صداي محبوب يا معشوق هم تسكين پيدا ميكني ولي افسوس كه تو هيچوقت اينو نمي خواي بفهمي و هميشه يه ديوار محكم از دلتنگي دور خودت ميكشي و راه نفوذ منو ميبندي نمي دونم نگران چي هستي؟من كه تو بدترين شرايط تنهاييم ازتودل كندم,حالا كه ديگه آب از سرم گذشته پس منو درياب!!!!!!!!!!!!
+ من دخترم ...مرا پریشانی موهایت که نه...مرا ته ریش خسته ی صورتت آشفته می کند... ![]()
+
تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:41 نويسنده حمیده
|
به احترام خاطراتمان... ... ... به احترام روزهایی که من-تو-آهنگ مورد علاقه تو بود... چراغ سبز شد... می روم... اما دلم-خاطرات تو-آهنگ مورد علاقه تو سر همین چهارراه می ماند....!!! + دیگر برایم عادی شده.... + و ناگهان روزی... در همین نزدیکی به پایان خواهم رسید
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 12:33 نويسنده حمیده
|
هی کافه چی پ ن : تنهایی یعنی ، منتظر هیچ کس نباشی ! یعنی ؛ قراری.. جایی.. دلهره ای.. لحظه ای... نداشته باشی ! تنهایی همان دلتنگی نیست... در دلتنگی ها کسی حضور دارد ...!
+
تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 1:55 نويسنده حمیده
من اينجا براي كسي مي نوشتم كه بود ، فقط ... براي من نبود! من دلم را به مردي دادم ، كه دلش را ، جاي ديگري ، به كس ديگري داده بود! من به اندازه ي هزار سال بزرگتر شدم با كسي كه تمام دنيايم بود...
+می بخشمت اگه الان داری تو بغل یکی دیگه نفس نفس می زنی ، اما ازت نمی گذرم اگه فراموش کنی شبایی رو که ستارهارو می شمردیم تا خوابمون ببره ...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:44 نويسنده حمیده
زیاده خواه نیستم پ ن 1 : جای تو خالی... دیشب چه قدمها زدم با خاطراتت ... حیف!!!!تو نبودی... پ ن 2 : چرا تو ؟ چرا فقط تو ؟ چرا از میان مردان فقط تو ؟ هندسه ی زندگیم را تغییر می دهی! پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی... در را می بندی! و من اعتراض نمی کنم ...!!!! چرا فقط تو را دوست دارم ؟
+
تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:49 نويسنده حمیده
خسته ام از
تظاهر به ایستادگی
+آنقدر خرابت شدم که هر کس از کنارم رد میشه میگه: این خراب شده مال کیه! +قـــــــول بده حداقل "او" را مثل من دوست نداشته باشی... پ ن : بکش بــیرون خــاطــراتــت رو ...از تــوی آهــنگای مــحبوبــم ...!!! مــیخوام با ا عــصاب راحــت گوشــشون کــنم...
+
تاريخ دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 10:9 نويسنده حمیده
|
به یک جایی از زندگی که رسیدی،
پ ن : کاش فقط یه لحظه بر میگشتی.....که میدیدی منم پشتم بهته
+
تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:25 نويسنده حمیده
وقتیکه پیش فالگیر می روم؛ از هر کسی برایم می گوید. عمه و خاله، برادر زاده و فامیل دور هر کسی سرک به فالم می کشد از آشنا تا غریبه ها حتی!!! اما هیچوقت از تو نمی گوید... چقدر بخیلی پسر... حتی در فالم هم نیستی!!!
+ آرزوهامو گذاشتم در کوزه و دارم با آبش قرصاي اَعصابمو مي خورم...!!! + یک شب یک غریبه میاد میشه همه کَست. یک شب همه کَست میشه یک غریبه...
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 18:7 نويسنده حمیده
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ
+غصــه نخــور ؛ کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم +یه وقت هایی هست تو زندگی که آدم در اوج نیاز به بی نیازی میرسه ....به اون لحظه ها میگن آخر خط ......
+
تاريخ پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:48 نويسنده حمیده
تکراری شدنم را به تو تبریک می گویم مگر همین را نمی خواستی ... حالا برو و به همه به هرکه سراغم را گرفت ... بی من و من بگو دخترک دلم را زده بود ...
+ نگران نبودنت نباش نفرینت نمی کنم ! همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست برایت کافی ست. + مهم نیست که بعدا چی میشه ، مهم اینه که هیچی مثل قبل نمیشه. پ ن: من هنوزم همون دخترکم کمی شکسته تر ... فقط کمی ![]()
+
تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:59 نويسنده حمیده
|
پ ن1:
|
|